مرثیه برای هم نورد

سـعیدش نام بود
و چه سـعد و ســعادتی از آن بیش
که در کوه باشد و با کوه و از کــوه
- که بود -ـ

معلّـــقش یافتم.
میانه ی زمین و هوا
میانه ی شــوق و هیجان.

که جســمش به طنابی بند بود و
روحـش، به اراده، به حتم.ـ
که در کوه بود و با کوه و از کوه
و ســودای صعودش را
ســر ایستادن نبود.ـ

نفرین باد تو را ای بهمن!ـ
ای ماه یازدهم،ـ
ای ماه ســـــرد.ـ

که نامت را،
به تمامی هیبت
بر او آوار کردی
و بردیش با دامان سپیدت
تا دور
تا همیشـــه

تا هیچ.ـ

———————

به یاد ســعید طاهری
هم نورد قدیمی

Posted in random.notes | 1 Comment

با من به اســـتانبول بازگرد

با من به استانبول بازگرد

با من به حجب،
با من به شرم.ـ
با من به اشــراق،
با من به شــرق.ـ

با من به اســتانبول باز گرد

با من به خشــت،
با من به کوفی بنایی
با من به بام های فیروزه،ـ
با من به ارج ِ آب.ـ

با من به اســـتانبول باز گرد

با من به گیسوانت،ـ
که شاخســار زیتون را شرمســار می کرد
و طلای پوستت
که رنگ از رخ آقتاب می زدود
- در تموز عشق بیست سالگی ما-ـ

اما شب مهتاب بسفر (1)ـ
تو را برد تا غرب
تا آسمان های پر خط و و طیّاره
تا صبحگاه من،ـ
که هنگامه ی خواب ناز توست.ـ

با من به اســتانبول بازگرد.ـ

Posted in random.notes | 3 Comments

شبانه

فرودگاه، فراموشـخانه عشق ما بود.
از گیت که گذشتی،
بوسه هامان در همهمه جت ها رفت.ـ

تنها صدای پله برقی فرتوت سالن “خروجی” ها ماند
که بغضم را روی شانه هایش
تر کنم.ـ

طفل معصـوم،
سیگاری شد دلم
از آن شـب گرم شـهریور.ـ

دل که از خودت نباشد، عزیزکم
چه مهم است
که بر کدامین سنگفرش گام می زنی
“فیفث اونیو”(1) یا میرداماد پیر.ـ

دی هم آمد:
ناخن خشک و بی رمق.ـ

مگر ما با شال هامان و
کلاه ها و دستکش هامان،
در معذورش بگذاریم.
ورنه که خود
خیال بارش و سرما به سر ندارد.ـ

-  خرس های قطب که دیگر
سال تا ماه یخبندان نمی بینند،
چشم داشت ما
بس گزافه می نماید.ـ

اینان هم که شرم ندارند،
نازنینم.
تندیس ها به زیر کشیدند و
جلوی “جاوید باد”ها
-خام دسـتانه-
نام خود را نهادند.ـ

کوچه ها را،
برزن ها را
نام های دیگرگون بخشیدند:ـ

مگر نه این است عزیزکم،
که “یوسف آباد” و “اسد آبادی” ، هر دو
پله دارند و چنارهای پیر؟
مسجد “شاه” و “امام” هم هر دو
سر صلاة ظهر،
پر و خالی می شوند.ـ

تو هم ای کاش
این “دوستت دارم” چهار ماهه را،
به “اینباکس” “فیس بوک” من
پر نمی دادی.ـ

آن شب دلم
پاکتی نو گشـود و
لفاف را گذاشت
تا مابقی خشک نشود.ـ

1 – Fifth Avenue

Posted in random.notes | 3 Comments

آنتن های “مانهاتان”ـ

اطلس نیلگون
میانه ی من و تو ست
و صبورانه، خاطر هزاران عشق کهنه را
موج به موج
می شوید.
از “آنتهن های بلند مانهاتان*” فراموشی می تراود.
ماهواره های بشر هوشمند
عشق را، به تمامی
مخابره نتوانستند کرد

*اشاره به شعر “من، برتولت برشت”ـ

Posted in random.notes | 2 Comments

010011100110111101100011011101000111010101110010011011100110000101101100

صدایت، لطیف ترین سیگنال ها،
و رخساره ات پر غمزه ترین پیکسل هاست،
وقتی “اسکایپ” قراول پیغام های ماست.
ابری نیست که چهره  ماهت را بپوشاند،
و عاشق را
حیران رها کند.
“کانکشن” لاک پشتی من است،
که پیکسل ها را در هم می تند،
آوای کلامت را منقطع، منقطع، منقطع به مسلخ می برد،
و به یادم می آرد

که اینجا طهران و
آنجا، بندری است که مهاجرانش،
“یورک جدید”ش نام نهادند.ـ

Posted in random.notes | 2 Comments

بدون عنوان

ای کاش آن نسیمی بودم / که گیسوانت را شانه می کند.

ای کاش آن بستری بودم / که خستگی ات را به آن می سپاردی

ای کاش آن آیینه ای بودم / که صبحگاه در آن خویشتنت را نظاره می کردی

تا نظاره ات کنم.


Posted in random.notes | 1 Comment

از وقتی نیستی

از وقتی تو نیستی هوا سرد شده است. کارت بنزینم کفاف نمی دهد. لواسان دیگر تعطیل شد. برف زیاد است. نمی شود شب خوابید. یک روز رفتیم با نایلون خروجی را بستیم که برف جلوی در نریزد. لواسان که تعطیل شد، بیشتر توی شهرم. چه شهری. از وقتی رفتی بد تر شده. مامان می گوید روزی پانزده هزار ماشین وارد خیابان می شود. فکر می کنم غلو می کند. نمی کند؟ شاید. اما راست می گوید. نمی شود تکان خورد. از وقتی رفتی گاهی سراغ رد پاهامان می روم. سر از پله های یوسف آباد زیاد در می آورم. از وقتی رفتی می بینم جای نرفته ما نگذاشتیم توی این شهر. همه جا را متر کرده بودیم انگار و نمی داستم. از وقتی رفتی مردم هنوز به خیابان می روند. روز کریمخان را به یاد داری؟ چه شوری. چه شوری. از وقتی نیستی سر از افتتاحیه ها بیشتر در می آورم. مردم می گویند عوض شده ام. می گویم به خاطر ریش است. ریشم خیلی بلند شده. می گویند ریش نیست. خودم هم می دانم ریش نیست. تو هم می دانی. چیست؟ تو همیشه بهتری می دانستی. از وقتی نیستی کارور بیشتر می خوانم. همینگوی دست گرفتم تمام نشد. گذاشتم وقتی دیگر. از وقتی رفتی ورزش نمی کنم. می کردم، اما الان نمی کنم. زمستان شده. طبیعت درونگرا شده و من هم که از آن جدا نیستم. دست ها در جیب، سرم در گریبان، شال بر گردن. شال تو. از وقتی رفتی ساز بیشتر می زنم. فکر زیاد می کنم. خواب زیاد می بینم. بیشتر از آن که بخواهم. از وقتی رفتی خانه ات پیدایم نمی شود. چانه ام می لرزد. می دانی که. از وقتی نیستی فیس بوک زیاد می آیم. دوست ندارم تنها باشیم. از وقتی رفتی سیمپسونز زیاد می بینم. از وقتی نیستی، ننوشته بودم چیزی. امشب نوشتم. سه روز دیگر بیست و سه سال خواهم داشت. هشت روز دیگر بیست و سه سال خواهی داشت. از وقتی نیستی بیشتر وقت ها نیستم.

Posted in random.notes | 3 Comments