فرودگاه، فراموشـخانه عشق ما بود.
از گیت که گذشتی،
بوسه هامان در همهمه جت ها رفت.ـ
تنها صدای پله برقی فرتوت سالن “خروجی” ها ماند
که بغضم را روی شانه هایش
تر کنم.ـ
طفل معصـوم،
سیگاری شد دلم
از آن شـب گرم شـهریور.ـ
دل که از خودت نباشد، عزیزکم
چه مهم است
که بر کدامین سنگفرش گام می زنی
“فیفث اونیو”(1) یا میرداماد پیر.ـ
دی هم آمد:
ناخن خشک و بی رمق.ـ
مگر ما با شال هامان و
کلاه ها و دستکش هامان،
در معذورش بگذاریم.
ورنه که خود
خیال بارش و سرما به سر ندارد.ـ
- خرس های قطب که دیگر
سال تا ماه یخبندان نمی بینند،
چشم داشت ما
بس گزافه می نماید.ـ
اینان هم که شرم ندارند،
نازنینم.
تندیس ها به زیر کشیدند و
جلوی “جاوید باد”ها
-خام دسـتانه-
نام خود را نهادند.ـ
کوچه ها را،
برزن ها را
نام های دیگرگون بخشیدند:ـ
مگر نه این است عزیزکم،
که “یوسف آباد” و “اسد آبادی” ، هر دو
پله دارند و چنارهای پیر؟
مسجد “شاه” و “امام” هم هر دو
سر صلاة ظهر،
پر و خالی می شوند.ـ
تو هم ای کاش
این “دوستت دارم” چهار ماهه را،
به “اینباکس” “فیس بوک” من
پر نمی دادی.ـ
آن شب دلم
پاکتی نو گشـود و
لفاف را گذاشت
تا مابقی خشک نشود.ـ
1 – Fifth Avenue
سرود بخشش و سفر
نخواستم بگویمش،
زمزمه های دو رگه و پر جوش بلوغ را
به پس کوچه های باغ فردوس می سپارم
نماز های نخوانده را به مسجد گیاهی،
بستر تنهایی ام را به صبحدم،
به برخاستن،
به دمادم سپیده.
پرسش های بی شمار کودکی را
به آن نیم تنه ی چناری
که مادربزرگ بر آن نفسی چاق می کرد
و آن پستخانه ای
که برایم مفهوم گنگ غربت بود
ژنده کوله ی بی رونق الفاظم را
سر پله های پنجم یوسف آباد پیر رها می کنم
- که شاید روزی
شاعر شوریده ی بعدی را، به کار آید
دلتنگی هایم را اما
می برم با خود
تا گاه گاه
در خنکای مرموز و کودکانه اش
لختی بیاسایم
نمی خواستمش بگویم.
خداحافظ