با من به استانبول بازگرد
با من به حجب،
با من به شرم.ـ
با من به اشــراق،
با من به شــرق.ـ
با من به اســتانبول باز گرد
با من به خشــت،
با من به کوفی بنایی
با من به بام های فیروزه،ـ
با من به ارج ِ آب.ـ
با من به اســـتانبول باز گرد
با من به گیسوانت،ـ
که شاخســار زیتون را شرمســار می کرد
و طلای پوستت
که رنگ از رخ آقتاب می زدود
- در تموز عشق بیست سالگی ما-ـ
اما شب مهتاب بسفر (1)ـ
تو را برد تا غرب
تا آسمان های پر خط و و طیّاره
تا صبحگاه من،ـ
که هنگامه ی خواب ناز توست.ـ
با من به اســتانبول بازگرد.ـ
مرثیه برای هم نورد
سـعیدش نام بود
و چه سـعد و ســعادتی از آن بیش
که در کوه باشد و با کوه و از کــوه
- که بود -ـ
معلّـــقش یافتم.
میانه ی زمین و هوا
میانه ی شــوق و هیجان.
که جســمش به طنابی بند بود و
روحـش، به اراده، به حتم.ـ
که در کوه بود و با کوه و از کوه
و ســودای صعودش را
ســر ایستادن نبود.ـ
نفرین باد تو را ای بهمن!ـ
ای ماه یازدهم،ـ
ای ماه ســـــرد.ـ
که نامت را،
به تمامی هیبت
بر او آوار کردی
و بردیش با دامان سپیدت
تا دور
تا همیشـــه
تا هیچ.ـ
———————
به یاد ســعید طاهری
هم نورد قدیمی